<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>Maryam</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://maryami.com/" />
<modified>2012-05-03T16:30:20Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:maryami.com,2012:/1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="4.37">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2012, maryam</copyright>

<entry>
<title>وای به وقتی که کلمه به دل ننشیند</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://maryami.com/archives/2012/05/post_1275.php" />
<modified>2012-05-03T16:30:20Z</modified>
<issued>2012-05-03T15:47:28Z</issued>
<id>tag:maryami.com,2012:/1.2453</id>
<created>2012-05-03T15:47:28Z</created>
<summary type="text/plain">وسط دانشکده ایستاده بودیم و از دست بد روزگار سرراه هم قرار گرفته بودیم احساس کردم تمام کلمه هایم از دهانم به زمین ریخته می شود تمام کلمات او هم. دلم هم مدام داد می زد که هیچ کدام از...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>my life</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://maryami.com/">
<![CDATA[<p>وسط دانشکده ایستاده بودیم و از دست بد روزگار سرراه هم قرار گرفته بودیم<br />
احساس کردم تمام کلمه هایم از دهانم به زمین ریخته می شود<br />
تمام کلمات او هم.<br />
دلم هم مدام داد می زد که هیچ کدام از این کلمه ها به من نمی چسبند.<br />
حوصله ایستادن و کلمه ریختن نداشتم<br />
دخترک برایم تصویریک زن منفی خسته درگیر داشت<br />
خواستم بروم اما گفت که باید گذشته را حل کنیم  <br />
منظورش از گذشته حرفهایی که بود که پشت سرم زده بود<br />
من حوصله حال نداشتم چه برسد به گذشته<br />
خواستم بگویم ول کن<br />
به حضرت عباس<br />
وقت اضافی داری<br />
اعصاب اضافی داری<br />
اصلن بیکاری؟<br />
اما نگفتم <br />
تنها راه نجاتم این بود که <br />
لبخند بزنم و بگویم گذشته تمام شده<br />
بیا پیمان صلح ببندیم.<br />
.<br />
 نگاهم به کف زمین دانشکده افتاد<br />
پر از کلمه بود<br />
و همه تند تند از آسانسور بیرون می آمدند<br />
و کلمه ها را زیر پا لگد می کردند<br />
کلمه ها که خوب لگد شدند<br />
از هم جدا شدیم<br />
.<br />
دلم گفت<br />
لایتچسبک  نه با کلمه می چسبد<br />
نه  با پیمان دروغین<br />
ول کن به حضرت عباس!<br />
</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>برنده تنهاست.</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://maryami.com/archives/2012/04/post_1274.php" />
<modified>2012-04-20T02:17:40Z</modified>
<issued>2012-04-19T20:17:16Z</issued>
<id>tag:maryami.com,2012:/1.2452</id>
<created>2012-04-19T20:17:16Z</created>
<summary type="text/plain">کتاب در واقع اینگونه شروع شد اندوهت را به برگها بسپار باد پاییزی آن را ببرد. روز و شبهایت بی غصه باد ماریان. لعیا- آذر نود بعد از دفاع سمینار، خوشحال شروع به خواندنش کردم. چهل و هشت ساعت یک...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://maryami.com/">
<![CDATA[<p>کتاب  در واقع اینگونه شروع شد<br />
<em><br />
اندوهت را به برگها بسپار<br />
باد پاییزی آن را ببرد.<br />
روز و شبهایت بی غصه باد ماریان.<br />
لعیا- آذر نود<br />
</em><br />
بعد از دفاع سمینار، خوشحال شروع به خواندن<a href="http://caravan.ir/BookDetails.aspx?bookId=287&categoryId=2">ش</a> کردم.<br />
چهل و هشت ساعت  یک نفس و چند نفس<br />
دیروز حوالی سه صبح<br />
بالاخره به<br />
صفحه چهارصد و پنجاه و هشت<br />
رسیدم.<br />
داستان تمام شد<br />
کاملن بر خلاف آنچه می خواستم <br />
باورم نمی شد.<br />
خواستم همان موقع به  پایولو کوییلو ایمیل بزنم که بی مرام<br />
بعد از این همه نفسی که پای داستانت گذاشتم<br />
 آدم بد آخر داستان برود برای خودش خوش باشد؟<br />
نه این هم مرام شد.<br />
این هم پایان شد؟<br />
.<br />
از صبح کلافه ام<br />
کلافه پایان داستانی که<br />
جور دیگری می خواستمش.<br />
 با خودم فکر می کنم<br />
چقدر این کلافگی در داستان زندگی خودم برایم آشناست.<br />
هیچ وقت، هیچ پایانی آنگونه که می خواستم نبوده<br />
<em>حتی توی کتابها.<br />
</em></p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>لحظه های ناب</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://maryami.com/archives/2012/04/post_1273.php" />
<modified>2012-04-16T05:08:49Z</modified>
<issued>2012-04-16T04:48:59Z</issued>
<id>tag:maryami.com,2012:/1.2451</id>
<created>2012-04-16T04:48:59Z</created>
<summary type="text/plain">The Way Back داستان واقعی آدمهایی هست که از زندان سایبریای روسیه فرار می کنند سرمای وحشتناک و کویر خشک را پشت سر می گذارند و بعد از چهار هزار کیلومتر به هند می رسند. همه فیلم و تصویرهای معرکه...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>Idea</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://maryami.com/">
<![CDATA[<p><a href="http://www.imdb.com/title/tt1023114/">The Way Back </a><br />
داستان واقعی آدمهایی هست<br />
که از زندان سایبریای روسیه فرار می کنند<br />
سرمای وحشتناک و کویر خشک را پشت سر می گذارند و بعد از چهار هزار کیلومتر<br />
به هند می رسند.<br />
همه فیلم و تصویرهای معرکه اش یک طرف،<br />
صحنه آخر که دوربین زوم می شود روی  بازیگر اول هم یک طرف. <br />
حس شادی که از رسیدن  به مقصد دارد<br />
آنقدر معرکه هست که هیچ جوری از ذهنم پاک نمی شود.<br />
.<br />
صحنه آخر فیلم مرا<br />
 یاد موقعی که پروازم بالاخره از لنگه استوا<br />
در تورنتو نشست افتادم<br />
آن لحظه<br />
خودِ خودِ شادی بودم.<br />
.<br />
می پرسد فکر می کنی کجای دنیا اگر بروی باز همینقدر شاد می شوی<br />
جواب می دهم واقعن نمی دانم .از این شادی ها زیاد توی زندگی آدم اتفاق نمی افتد<br />
زورکی هم نمی شود ایجادش کرد<br />
باید خودش اتفاق بیفتد.</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>بر اساس یک تجربه اخیر</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://maryami.com/archives/2012/04/post_1272.php" />
<modified>2012-04-12T01:41:43Z</modified>
<issued>2012-04-12T01:37:21Z</issued>
<id>tag:maryami.com,2012:/1.2450</id>
<created>2012-04-12T01:37:21Z</created>
<summary type="text/plain">در ادامه راستای اهداف نود و یک: ۱۱- به قضاوت های دیگران در مورد خودم هیچ توجهی نکنم....</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>Idea</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://maryami.com/">
<![CDATA[<p>در ادامه راستای اهداف<a href="http://maryami.com/archives/2012/03/post_1263.php"> نود و یک:</a><br />
۱۱-  به قضاوت های دیگران در مورد خودم هیچ توجهی نکنم.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>بمیری که اینقد میخوابی تو!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://maryami.com/archives/2012/04/post_1271.php" />
<modified>2012-04-11T15:03:32Z</modified>
<issued>2012-04-11T14:59:44Z</issued>
<id>tag:maryami.com,2012:/1.2449</id>
<created>2012-04-11T14:59:44Z</created>
<summary type="text/plain">در این حد که ایمیل زدم به استادم که ساعت خوابم این هفته سر آماده سازی سمینارم خیلی به هم خورده میتینگ رو یک ساعت دیر تر بذاریم! . سیستر اگر بود می گفت مشکلات تو کلن با دو چیز...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>my life</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://maryami.com/">
<![CDATA[<p>در این حد که ایمیل زدم به استادم <br />
که ساعت خوابم  این هفته سر آماده سازی سمینارم خیلی به هم خورده <br />
میتینگ رو یک ساعت دیر تر بذاریم!<br />
.<br />
<em>سیستر اگر بود می گفت مشکلات تو کلن با دو چیز حل می شه<br />
یک- خواب<br />
دو- پول!<br />
</em></p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>خواهی نشوی سرگردان؛ از همینجا سر خر برگردان</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://maryami.com/archives/2012/04/post_1270.php" />
<modified>2012-04-10T17:06:38Z</modified>
<issued>2012-04-10T17:03:09Z</issued>
<id>tag:maryami.com,2012:/1.2448</id>
<created>2012-04-10T17:03:09Z</created>
<summary type="text/plain">توصیه من به جوون ها اینه که قبل از اینکه فکر دکترا خوندن به سرشون بزنه خوب فکر کنند چون وفتی به سرشون زد دیگه تا آخر باید هی تو سرشون بزنند!...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>Idea</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://maryami.com/">
<![CDATA[<p>توصیه من به جوون ها اینه که<br />
قبل از اینکه فکر دکترا خوندن به سرشون بزنه خوب فکر کنند<br />
چون وفتی به سرشون زد <br />
دیگه تا آخر باید هی تو سرشون بزنند!</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>شفا را آپدیت کنید</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://maryami.com/archives/2012/04/post_1269.php" />
<modified>2012-04-05T19:38:32Z</modified>
<issued>2012-04-05T19:23:34Z</issued>
<id>tag:maryami.com,2012:/1.2447</id>
<created>2012-04-05T19:23:34Z</created>
<summary type="text/plain">یک مرضی هم هست به نام چای بریز اما نخور! که هنوز علم پزشکی ثابتش نکرده. شرح بیماری این است که بیمار با شوق زیاد برای خودش چایی دم می کند. بسته به مودش, یک شاخه نعنا, کمی بهار نارنج...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>my life</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://maryami.com/">
<![CDATA[<p>یک مرضی هم هست به نام<br />
<strong>چای بریز اما نخور!</strong><br />
که هنوز علم پزشکی ثابتش نکرده.<br />
شرح بیماری این است که بیمار با شوق زیاد برای خودش چایی<br />
دم می کند. بسته به مودش, یک شاخه نعنا, کمی بهار نارنج و کمی هل به چایش اضافه می کند.<br />
آهنگش را می گذارد , چایش را بو می کند , می گذارد روی میز و توی کارش گم می شود.<br />
بیمار,<br />
یک ساعت بعد چای سرد شده اش را<br />
توی ظرفشویی خالی می کند.<br />
.<br />
احیانن نمونه برای آزمایش لازم بود<br />
من هستم!</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>هوا را از من بگیر، خنده ات را نه.</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://maryami.com/archives/2012/04/post_1268.php" />
<modified>2012-04-05T02:08:33Z</modified>
<issued>2012-04-04T23:12:18Z</issued>
<id>tag:maryami.com,2012:/1.2446</id>
<created>2012-04-04T23:12:18Z</created>
<summary type="text/plain">یک روزهایی هم هست که وسط کلاس وقتی داری زیر چشمی بچه های کلاس را می پایی که یکهو کسی هوای تقلب به سرش نزند - انگار نه انگار که صدباره خودت در این هوا بوده ای- یک دفعه یک...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>my life</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://maryami.com/">
<![CDATA[<p>یک روزهایی هم هست که<br />
وسط کلاس وقتی داری زیر چشمی<br />
بچه های کلاس را می پایی که یکهو کسی هوای تقلب به سرش نزند<br />
- انگار نه انگار که صدباره خودت در این هوا بوده ای-<br />
یک دفعه یک صدایی توی گوشت می پیچد:<br />
<em><br />
داداشششش یادت میاد بچه بودیم می رفتیم باهم فلان جا<br />
داداششش این دخترت خیلییی شیطونه هاااا<br />
داداششش این رو بفرستش بره. حیفه بمونه اینجا</em><br />
.<br />
سیستر بزرگه فردای روزی که برگشته بودم، گفته بود عموجان حالش دیگر خوب نمی شود.<br />
 گفته بودم<br />
لطفن درباره آینده حرفی نزن. از الانش بگو<br />
سیستر یک کلام نه برداشته بود و نه گذاشته بود:<br />
<em><br />
گذشته و حال و آینده <br />
عموجان دیگر خوب بشو نیست.<br />
تمام شد.</em><br />
.<br />
با صدای یک دانشجویی که یک اشکال در سوالها پیدا کرده به خودت می آیی<br />
طبق معمول بیشتر از یک جواب سوال درست است.<br />
.<br />
فاطی تمام شد، عموجان تمام شد.<br />
 عادت می کنی یک روز<br />
به تمام شدن ها.<br />
یک روز تمام فعل هایمان گذشته می شوند<br />
تمام آی هو ها به آی هد ها تبدیل می شوند.<br />
خیلی ساده<br />
از همه چیز تنها صدایش می ماند <br />
.<br />
وقت تمام شد.<br />
برگه ها بالا<br />
<strong>وی هد کوییز.</strong></p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>هیچ جای دیگه نبود یعنی!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://maryami.com/archives/2012/04/post_1266.php" />
<modified>2012-04-02T21:54:05Z</modified>
<issued>2012-04-02T21:40:53Z</issued>
<id>tag:maryami.com,2012:/1.2444</id>
<created>2012-04-02T21:40:53Z</created>
<summary type="text/plain">زندگی، عزیزم، الان اینکه دختر فلسطینه هم کلاسیم که تحملش اعصاب نوح می خواد و از دستش تصمیم گرفتم تابستون رو برم یک جایی کار کنم که تو دانشگاه نبینمش کاملن بی خبر از من، ،دقیقن برای همون شرکت من،...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>my life</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://maryami.com/">
<![CDATA[<p>زندگی،<br />
عزیزم،<br />
الان اینکه دختر فلسطینه هم کلاسیم که تحملش اعصاب نوح می خواد<br />
و از دستش تصمیم گرفتم تابستون رو برم یک جایی کار کنم که تو دانشگاه نبینمش<br />
 کاملن بی خبر از من،<br />
،دقیقن برای همون شرکت من، همون زمان من، همون کار من<br />
،همون تیم من<br />
برای تابستون<br />
پذیرفته شده<br />
اسمش<br />
نمکته<br />
شوریته<br />
شیرینیته<br />
درسِتِه<br />
هرچی هست<br />
کوفته بگیری به حضرت عباس!</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>لایتچسبک</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://maryami.com/archives/2012/03/post_1265.php" />
<modified>2012-03-23T19:29:17Z</modified>
<issued>2012-03-23T19:22:21Z</issued>
<id>tag:maryami.com,2012:/1.2443</id>
<created>2012-03-23T19:22:21Z</created>
<summary type="text/plain">به داداشه می گم یعنی نمی شه باهاشون صحبت کنی و آشتیشون بدی؟ میگه نه. کار از این حرفها گذشته. لایتچسبک شده می خندم. می گم خوب پس حله. . تو این سالها خوب یاد گرفتم که چسبوندن لایتچسبکها جز...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>General</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://maryami.com/">
<![CDATA[<p>به داداشه می گم<br />
یعنی نمی شه باهاشون صحبت کنی و آشتیشون بدی؟<br />
میگه نه. کار از این حرفها گذشته. لایتچسبک شده<br />
می خندم.<br />
می گم خوب پس حله.<br />
.<br />
تو این سالها خوب یاد گرفتم که چسبوندن لایتچسبکها<br />
جز اتلاف وقت و خط کشی اعصاب <br />
چیز دیگه ای نداره.<br />
شاید باید بدیم شعار هفته اش کنند<br />
بدهند بچه ها سر صف تکرار کنند:<br />
<strong>لایتچسبک، همان بهتر که نچسبد.<br />
</strong></p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>سال نو مبارک</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://maryami.com/archives/2012/03/post_1264.php" />
<modified>2012-03-20T04:40:09Z</modified>
<issued>2012-03-20T04:33:26Z</issued>
<id>tag:maryami.com,2012:/1.2442</id>
<created>2012-03-20T04:33:26Z</created>
<summary type="text/plain">نود و یک عزیزم، حالت رو می گیریم. فکر نکن می شنیم نگاه می کنیم تو بالا و پایین بری و ما بسازیم. حالت رو می گیریم با شادی و زبون خوش . نوروز مبارک لبخند بزنید گاد دلش باز...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>my life</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://maryami.com/">
<![CDATA[<p>نود و یک<br />
عزیزم،<br />
حالت رو می گیریم.<br />
فکر نکن<br />
می شنیم نگاه می کنیم<br />
تو بالا و پایین بری و<br />
 ما بسازیم.<br />
حالت رو می گیریم<br />
با شادی<br />
و زبون خوش<br />
.<br />
نوروز مبارک<br />
لبخند بزنید <br />
گاد دلش باز بشه<br />
خبرهای خوب بیاره.<br />
لطفن!</p>

<p><br />
</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>نود و یک</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://maryami.com/archives/2012/03/post_1263.php" />
<modified>2012-03-19T15:17:05Z</modified>
<issued>2012-03-19T13:58:52Z</issued>
<id>tag:maryami.com,2012:/1.2441</id>
<created>2012-03-19T13:58:52Z</created>
<summary type="text/plain">از اون جایی که برنامه ریزی کاری، درسی و غیره ، طبق سال نو ایرانی در بلاد غربت امکان پذیر نیست، تصمیم گرفتم که اهداف شخصیتیم رو طبق تقویم شمسی برم جلو و اهداف کاریم رو برای سال نو میلادی...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>General</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://maryami.com/">
<![CDATA[<p>از اون جایی که برنامه ریزی کاری، درسی و غیره ، طبق سال نو ایرانی در بلاد غربت امکان پذیر نیست،<br />
تصمیم گرفتم که اهداف شخصیتیم رو طبق تقویم شمسی برم جلو و اهداف کاریم رو برای سال نو میلادی بگذارم.</p>

<p>نود و یک  والد درون آشی که پخته از این قراره:</p>

<p>۱- در محیط کار فروتنی پیشه نکنم و سعی کنم با غرور از چیزهایی که می دونم حرف بزنم.</p>

<p>۲- سعی کنم کارم رو جدی و حرفه ای انجام بدهم و به کار فقط به دید کار نگاه کنم.</p>

<p>۳- در محیط دوستانه سعی کنم بیشتر به بقیه گوش بدهم و تک مخاطب نباشم.</p>

<p>۴- اگر از رفتار کسی آزرده می شم سریع بین کنار گذاشتن طرف،پذیرفتن اخلاق طرف، یا صحبت صادقانه یکی رو انتخاب کنم.</p>

<p>۵- تمرین کنم موقع حرف زدن از این شاخه به اون شاخه نپرم.</p>

<p>۶- جلوی آدمی که مرتب شو آف یا به قولی پز می دهد ساکت نباشم.</p>

<p>۷- به اطرافیانم بیشتر کمک کنم.</p>

<p>۸- ذهنم رو درگیر زندگی شخصی دیگران نکنم و به چیزهای مهمتری فکر کنم.</p>

<p>۹- جواب آدمی که با تحقیر کردن و پایین آوردن من خوشحال می شود را  ندهم.</p>

<p>۱۰- غیبت فقط به مقدار لازم.</p>

<p><em>کودک درون  اما دارد به این فکر می کند که  امسال یک سازمان حمایت از حقوق کودک درون راه بیندازد</em></p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>وقتی کلمه  هم حتی کافی نیست</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://maryami.com/archives/2012/03/post_1247.php" />
<modified>2012-03-13T23:26:13Z</modified>
<issued>2012-03-13T22:19:25Z</issued>
<id>tag:maryami.com,2012:/1.2425</id>
<created>2012-03-13T22:19:25Z</created>
<summary type="text/plain">بعد یک روزی باید از یک نقاش بخواهم برایم تصویر بکشد تصویر یک خانه گرم معمولن حوالی شب یلدا که دو - سه هفته شلوغ و پلوغ بوده و تلفن یک لحظه هم نفس راحت نکشیده بس که زنگ خورده...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>my life</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://maryami.com/">
<![CDATA[<p>بعد یک روزی باید <br />
از یک نقاش بخواهم <br />
برایم تصویر بکشد<br />
تصویر یک خانه گرم<br />
معمولن حوالی شب یلدا<br />
که دو - سه هفته شلوغ و پلوغ بوده و تلفن یک لحظه هم<br />
نفس راحت نکشیده بس که زنگ خورده<br />
.<br />
بعد بگویم تصویر بعدی را بکشد<br />
از یک شب سرد که همه چشمهایشان پر از خواب شده<br />
کسی اعصاب ندارد<br />
از خانه صدای خنده نمی آید.<br />
همه با هم بغض ها رو فر می دهند و سعی میکنند<br />
زودتر پلکهایشان روی چشمشان بیاید<br />
تا یادشان برود<br />
که یکی توان ماندن ندارد<br />
و باید برود<br />
چون هیچ وقت آدم یکجا ماندن نبوده<br />
.<br />
تصویر سوم<br />
یک آدم، تنها در فرودگاه <br />
بعد از اینکه خیالش راحت شده که از ان آدمهای خانه کسی دور و برش نیست<br />
دارد <br />
آرام غصه می خورد<br />
بغض های فرو داده اش را بالا می آورد<br />
.<br />
تصویر چهارم، یک خانه آرام است<br />
با یک جای خالی ,<br />
تلفن به خواب سختی فرو رفته است...</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>خیلی نا مربوط</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://maryami.com/archives/2012/03/post_1261.php" />
<modified>2012-03-13T02:11:04Z</modified>
<issued>2012-03-13T02:05:45Z</issued>
<id>tag:maryami.com,2012:/1.2439</id>
<created>2012-03-13T02:05:45Z</created>
<summary type="text/plain">هر وقت به تز دکترام از بالا نگاه می کنم اولین چیزی که به ذهنم می رسه جگر زلیخا است....</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>my life</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://maryami.com/">
<![CDATA[<p>هر وقت به تز دکترام از بالا نگاه می کنم<br />
اولین چیزی که به ذهنم می رسه<br />
<strong>جگر زلیخا</strong> است.</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>از  مراحل خودشناسی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://maryami.com/archives/2012/03/post_1260.php" />
<modified>2012-03-12T17:50:39Z</modified>
<issued>2012-03-12T17:31:26Z</issued>
<id>tag:maryami.com,2012:/1.2438</id>
<created>2012-03-12T17:31:26Z</created>
<summary type="text/plain">اخیرن در شرایط متفاوتی قرار گرفتم که متوجه شدم یک بیماری دارم که همیشه دنبال سخت ترین راه حل ممکن می گردم. مثلن روز مصاحبه ام با مایکروسافت چند بار بهم گفتند که مساله رو پیچیده می کنی و به...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>my life</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://maryami.com/">
<![CDATA[<p>اخیرن در شرایط متفاوتی قرار گرفتم که متوجه شدم یک بیماری دارم که همیشه دنبال سخت ترین راه حل  ممکن می گردم.<br />
مثلن روز مصاحبه ام با مایکروسافت چند بار بهم گفتند که مساله رو پیچیده می کنی و به سخت ترین راه ممکن حلش می کنی در حالی که خیلی ساده می تونی حلش کنی.<br />
یک مصاحبه دیگه داشتم  با یکی از شرکتهای اینجا که مصاحبه گر هی کد رو ساده می کرد و من هی سعی می کردم از سخت ترین و پیچیده ترین راه کدم رو بنویسم و همه شرایط رو در نظر بگیرم.  تا اینکه صداش در اومد که مریضی مگه تو که هی کد رو پیچیده می کنی.<br />
بعد الان به یک مرحله ای رسیدم که  راه حل برای پروژم دارم اما اون راه حل سخته که می خوام نیست. هی می گم برم همین رو پیاده سازی کنم<br />
همین رو تمومش کنم اما نمی تونم. انگار عادت کردم که مساله ی سخت حل کنم.<br />
یا اگر آسون بود، سخت حلش کنم.<br />
همین می شه که هی استرس پروژه ام با خودم همه جا می برم و سه ماهه رسمن از زندگی افتادم.<br />
و هنوز هیچ ریزالتی از کارم ندارم<br />
صد البته که<br />
آدم هم نمی شم<br />
و حقمه!</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>
