دلی به اندازه دریا داری
و مغزی به اندازه گردو.
بر خلاف بقیه تولدهای شلوغ و شاد و پر سر و صدای گذشته ام, بیست و هشت سالگی ام خیلی آرام تمام شد و بر خلاف آدم غصه خور همیشگی که بودم از آرام تمام شدنش نه تنها ناراحت نبودم بلکه ذره ذره لذت بردم. انگار که دلم خواسته باشد برای اولین بار یک تولد بدون کیک, بدون شمع, بدون مهمانی و دوستانم برای خودم داشته باشم. یک تولد که خودم به خودم بها بدهم به جای آنکه از دیگران انتظار بها دادن داشته باشم.
آخرین شنبه و یکشنبه و دوشنبه بیست هشت سالگی ام همانطور گذشت که دلم میخواست. بعد احساس کردم این ویکند به همه تلاشی که همه این سالها در این مسیر داشتم می ارزید. به همه آن همه زمین خوردن ها و بلند شدنها و شکستنهای بی صدا و با صدا.
صبح که با اس ام اس فارسی دوست غیر ایرانی ام بیدار شدم با خودم فکر کردم یک جاهایی توی زندگی ات دیگر آدمها و عکس العمل هایشان برایت آنقدر مهم نیست که احساس خودت در لحظه ها برایت مهم است.
آخرین روز بیست و هشت سالگی ام من با خودم آشتی بودم و دروغ چرا , واقعن نگران تمام شدن هیچ چیز نیستم بس که سالهای آخر ده بیستم را زندگی کرده ام , دسته دسته آرزو کاشته ام, سرما و گرما خورده ام و هنوز بیمی از سرما زدن دانه هایم ندارم و بی پروا می کارم و درو میکنم....
بیست و نه سالگی سلام.
خارج,
یعنی جایی که از هیچ کس هیچ توقعی نداری.
ناتالی امروز به خاطر گرمی زیاد هوای این چند روزه ازمن معذرت خواهی کرد!
"توقع آفت دوستی است."
مریم آی و یکی از امامان
ترسم از این است
که از اینکه هستم بی مزه تر شوم.
ترم پیش نوشت
بیست و یک فبریه دوهزار و ده:
شب موقع خواب یک دل سیر اشک ریختم که چرا تمرینم رو نمیتونم حل کنم و هی ارور می گیرم, بعد هم با کودک درون و والد درون دست به دامن گاد شدیم که یک جوری تمرینهای من حل بشه خودش.
صبح که بیدار شدم یاد حرف شیدا افتادم که می گفت بعضی ها انگار مشکل ندیدن تو زندگیشون.
امروز نوشت
بیست و چهار و جون دو هزار و ده:
شیدا من توی زندگیم مشکل بیشتر از هفت جد و آبادم دیدم اما تمرینه خیلی سخت بود به حضرت عباس:دی
لعیـــــــــا
این آهنگ من رو یاد تو و نوشته هات میندازه
یاد اون روزهای کلاس زبان و جهانگردی رفتنمون
یاد همه غم و شادهایی که باهم تقسیمش میکردیم
.
امروز روز دوم تابستونه اما
داره بارون بهاری میاد
و دل من مدام به اون روزها سرک میکشه و سراغتون رو می گیره.
.
لعیــــــا
این همه فاصله با ما چه کرده ؟
سه
دو
یک
:
خود را به چالش می کشیم.
ناتالی قبلنها برایم تعریف کرده بود که یکی از دوستانش از یک جایی می آید اینجا و بعد عاشق این شهر میشود و همین جا می ماند. آن روزهای سرد و بی تابی و دل تنگی ام معنای حرفهایش را نمی فهمیدم و با خودم فکر می کردم صنعت اغراق باید اختراع همین ها باشد.
بعد یادم آمد ان روز سرد زمستانی که با دوستم بیرون از شهر بودیم پدر دوستم زنگ زد و برایم از داستان ریشه ها گفت. گفت که ریشه از خاک درآمده درد دارد طول میکشد تا دوباره پا بگیرد و زنده شود.
گفت که ریشه یک درخت را وقتی چند بار از ریشه در بیاری و دوباره بکاری زمان میخواهد تا دوباره جان بگیرد و من در آن روز منهای بیست برفی که هر سه مان داشتیم یخ می زدیم به این فکر میکردم که درد بی ریشگی را تا کی باید به دوش بکشم.
امروز صبح که بیدار شدم بعد از پنج ماه احساس کردم ریشه هایم در خاک شهر پا گرفته اند درست مثل بنفشه های خانه دوستم که بالاخره پا گرفتند.
شهر شهر من است.
دسترسی سریع و آسان به اینترنت؛
جستجوگر پیشرفته گوگل و یاهو؛
دانشنامه آزاد ویکی پدیا به زبانهای مختلف؛
دیکشنری قابل نصب در گوشی تحت جاوا؛
انواع و اقسام راهنمای آنلاین در زمینه های مختلف
از عوامل کم کاری حافظه من می باشند و بالاخره باید یک روزی همه جوابگو باشند!
اون روزی که تا از خواب بیدار میشی
یک نگاه به دور و بر خودت می ندازی و از خودت می پرسی
So what
همون روز , روزی هست که باید بی خیال هرکار جدی بشی و بمونی تو خونه
حتی اگر روز بعدش با استادت قرار داری و مثل همیشه همه چیز رو گذاشتی واسه دقیقه نود.
حتی اگر اون روز بلیط شهر بازی رو تو دانشگاه ارزونتر می فروشند و تو قرار بوده بخریش.
حتی اگر اون روز هوا به شدت خوبه و دوست دوستت از فرانسه اومده و واسه شام باهاشون قرار داری.
حتی اگر اون روزبا دوستت برای کلاس فرانسه برنامه داری.
.
اون روز همون روزی هست که باید بمونی توی خونه تا مرض سو وآتت رو به بقیه منتقل نکردی
و یک عده دیگه رو مثل خودت پریشان روح نکردی..
پوزخند سرد
و
لبخند دلنشین
هر دو از یک ماهیچه اند
اما این کجا و آن کجا.
یک کتابی هست به نام هد فرست جاوا که دو تا گیک خیلی باحال باطنز خیلی خوشمزه نوشته اند. به نظر من بهترین و جذاب ترین و کاملترین کتاب راهنمای برنامه نویسی هست که تا حالا خوندم.
اولین کتابی که ازشون خوندم هد فرست سرولت و جی اس پی بود که همکار هندیم موقعی که بین یک عالمه منبع مختلف گیج شده بودم نسخه پی دی افش رو بهم داد و دست بر قضا تو امتحان ورودی شرکت دومی از همین کتاب سوالها رو داده بودند که رسمن خیلی حال داد.
توی قسمت ریووهاش یکی نوشته که من نمی تونستم تصور کنم کسی کتاب تخصصی آی تی بخونه و نیشش هم باز باشه و هی بخنده. که به نظر من علاوه بر طنز شیرین کتاب و عکسهای با مزشون حسن دیگه کتاب اینه که همه سوالهایی که میتونه تو ذهن آدم ایجاد بشه رو خیلی دقیق جواب داده و شدیدن به علاقه مندان جاوا توصیه میشه.
پ-ن)انگار روح آشوب گری ناتالی در من حلول کرده. فکر کنم یک کم دیگه بگذره به قول مامانش بتونم یک فریزر رو به یک اسکیمو بفروشم:)
گاد جون تا کی من باید سرت غر بزنم سر میزان کم و زیادی حرارت هوا؟
ما هفت سالمون هم که بود عقلمون می کشید وقتی یکی داره از بالا آنتن تلویزیون رو درست میکنه
یکیمون پایین بمونه ببینه خوب شد یا نه.
یک دقیقه این اسرافیل رو بگو تمرین شیپورش رو بذاره کنار بیاد ببینه خوب شد این هوا یا نه.
مردیم بسکه منقبض و منبسط شدیم به حضرت عباس!( سلام سودابه)